همان موقع، کتاب را انداختم کنار، سررسیدم را باز کردم و نوشتم: خدای مهربان. این لیست آرزوهای منه است.
من همان بچه ای هستم که در بدو تولد مامادرش را بردی پیش خودت. به نفع جفتمان است، آرزوهایم را براورده کنی.
اول: یک خانه بزرگ میخواهم. بعد توضیح دادم که باید آجرهای مرمری داشته باشد و نوشتم که توالت و حمام و آشپزخانه را داخل خانه بساز و مثل خانه خودمان نباشد.
دوم: صد میلیون تومان پول میخواهم. بابا میگفت «من صد میلیون داشته باشم میذارم بانک، مثل پادشاها زندگی میکنم. هی بخاطرِهی برای چندر غاز سگدو بزنم.
سوم: ماشین آخرین سیستم که جلویش، پر از دکمه باشد و لازم نباشد مثل ماشین بابا هر چند کیلومتر یکبار، پیاده شویم و توی رادیاتش آب بریزیم.
بعد چند تا آرزوی دیگر را هم نوشتم و سر رسید را جایی قایم کردم که خودم هم یادم رفت.
چند سال بعد، موقع اسباب کشی، وقتی سررسید را دوباره پیدا کردم با خودم گفتم لابد خدا من را یادش رفته، شاید هم دست خطم بد بوده.
یا اصلا نباید به فارسی می نوشتم. تا مدتها، آرزوهایم را جورهای مختلفی میگفتم و به روشهای دیگری خودم را به خدا میشناساندم.
بعدها، وقتی اولین حقوقم را گرفتم، وقتی اولین خانه ام را خریدم . فهمیدم که هیچ آرزویی – نوشته شده توی سررسید یا خواسته شده به وقت فوت کردن شمع کیک تولد، زمان حول حالنای تحویل سال نو یا حتی موقع شهاب بارانِ آسمانِ پرستاره- بدون تلاش برآورده نمی شود.
امسال که دوباره آرزوهایم را مینویسم، آخرش از طرف خدا، زیر برگه را امضا خواهم کرد و به خودم خواهم نوشت «اقدامات مقتضی را به عمل آورید.»
امیدوارم در سال جدید، مُهر خدا پای همه تصمیمات زندگیتان باشد.
سبزه آرزوهایتان، گره نخورد و ماهی قرمزِ دوست داشتن تان، همیشه و همیشه زنده بماند.
zamharir
برچسب:
نویسنده: هلیا عباسی