خرید بک لینک
باز هم شب و سکوت و تنهایی...
طعمِ گسِ این روزها رو با تمامِ وجودم حس می کنم... ولی سکوتِ شب، با همه ی آرامشی که داره، الآن برای من، خفقان آوره...
سعی می کنم نفس بکشم... انگار چیزی جلوی تنفسمو گرفته... چند مُشت آب به صورتم می پاشم و به سمتِ تراسِ خونه حرکت می کنم...

با صدای ماشین هایی که تک و توک، از خیابانِ روبرویی عبور می کنند، آرامشی عجیب به وجودم رخنه می کنه... درست برعکس سکوت، که همه ی آرامشم رو ازم می گیره... نگاهمو می دوزم به ماشین ها... و به آدم ها... چقدر دلم می خواد تو روزمرگی های زندگی گم بشم...چقدر دلم برای یه خنده تنگ شده... یه خنده از ته دلم... از ته دلم... یه خنده ی بلند... یه قهقهه... دوست دارم انقدر بخندم تا اشکام جاری بشن... مثل اون روزا... اون روزا... آه...
سعی می کنم به خاطر بیارم آخرین باری که از ته دلم خندیدم کِی بود... چند ماهِ پیش... چند ماه... ولی نه... داره میشه یک سال... نه... 22 سالِ پیش... اوه!!!... یعنی 22سال گذشت؟!... 22سال... عَجَب...

یه نگاه به آسمون می اندازم... و چشمکِ ستاره ها... به عادتِ بچگی هام دنبال اون هفت ستاره می گردم... دب اکبر یا همون هفت برادران...
بچه که بودم... همیشه فکر می کردم، وقتی به آسمون نگاه می کنم، اون بالا بالاها، به خدا نزدیک تَرَم... همیشه وقتی آرزویی تو دلِ کوچیکم داشتم، می اومدم اینجا، یا بالا پشتِ بوم... چه آرزوهایی کوچیکی... آرزوی یه نمره ی بیست... یا حتی آرزوی داشتن یه خرسِ عروسکی بزرگ... چقدر دنیای کودکانه کوچیکه...
بادِ آرومی که می وزه، موهای مواجِ به رنگِ شبم رو به بازی می گیره...
نفسی عمیق می کشم و آه... آهی که شده همدم این روزای من...

بوی گلِ یاسمن به مشامم می رسه... شاید از حیاط پشتی خونه ی همسایه ی بغلی باشه... به سمتِ حیاطشون خم می شم... چشمم به گل های سفیدِ درختِ گیلاسشون می افته که تو این سیاهی شب، با نورِ چراغ های کوچه و خیابون و شاید نورِ ستاره ها، جلوه ی خاصی به کوچه بخشیده...

دوباره سَرَمو بالا می گیرم، به ستاره ها چشم می دوزم... شاید باید دوباره از خدا بخوام... سعی می کنم آرزوهامو به خاطر بیارم... چشمامو برای چند ثانیه می بندم...
ترانه ای بی رحمانه توی مغزم می پیچه... بی رحمانه فریاد میزنه... «روی دریا خونه ساختی ساده دل»... ساده دل... چقدر ساده بودم... ساده... ساده...
باز هم اون حسِ بد... سَرَم سنگینِ و داغ... بازم نفس کم آوردم...

تُنِ صدایی ازداخلِ خونه با نگرانی منو مخاطب قرار میده... تند تند پلکهامو به هم می زنم... نفسِ عمیقی می کشم تا شاید از دستِ این بغض رها بشم... دستِ سردم رو روی صورتِ ملتهبم می ذارم...
با خودم می گم اگه اونا نبودن... اگه چشمِ امیدشون به من نبود.. شاید الان... شاید دیگه من...
سرمو محکم تکون می دم... مثلِ همیشه ماسکِ بی تفاوتی به صورتم می زنم...
بلند می گم... اومدم...

برچسب: دلنوشته,دلنوشته ها,دلنوشته غمگین, نویسنده: هلیا عباسی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 7:45

صفحه بندی