خرید بک لینک
ظهرها بعد از خوردن ناهار، پهن میشدیم روی گلهای قالی، زیر بازی سایه و آفتاب و پرده توریِ پنجرههای قدی.
مادربزرگ کمی دورتر از ما روی پهلو میخوابید و یکی از دستهایش را زیر بالشت گرد و بزرگش میبرد و دست دیگرش را مشت میکرد میگذاشت زیر همان گونهای که روی بالشت میخوابید. گاهی چادری که همیشه موقع نشستن دورش بود را میکشید رویش، گاهی یکی از آن ملحفههای سفید.
اما هیچکدام فرقی نداشت. بوی تن مادربزرگ میپیچید توی رخوت ظهر تابستان؛ کهنگی شیرینی مثل ِ همان لذت ظهرهای تابستان که پخش میشد توی حیاط، روی دوچرخهها و توپ دو لایه. حتی زمستانها هم همین بو را میداد.

من پایین پای مادربزرگ رو به نور میخوابیدم و پایم را به لبه نیم طاقچه شیشههای قدی میزدم.
و خیالهای دور و دراز میبافتم. لباس تابستانیام را تصور میکردم که مادر داشت میدوخت.
با آن چینهای سر آستین و پایین دامنش.
خودم را با آن لباس خیال میکردم با موهای بافته شدهای که از دو سمت گردنم مثل طناب آویزانم شده بود و سوار دوچرخه دور حیاط خانه مادربزرگ دور میزدم.

بین خندههای خیالی ِ من، مادربزرگ خُرخُر میکرد و من ریز میخندیدم به خُرخُرش و زیر بازی پرده توری و آفتاب هی غلت میزدم و هی خیال میکردم.

دلم برای بغل مادربزرگ تنگ شده.. و برای آب نباتهایی که گاه و بیگاه بهمان می داد.

هی بچگی ... چه خوب گذشتی!

برچسب: دلنوشته های دلنشین,دلنوشته های زیبا,دلنوشته های عاشقانه, نویسنده: هلیا عباسی تاريخ: شنبه 13 آذر 1395 ساعت: 7:45

صفحه بندی