من پایین پای مادربزرگ رو به نور میخوابیدم و پایم را به لبه نیم طاقچه شیشههای قدی میزدم.
و خیالهای دور و دراز میبافتم. لباس تابستانیام را تصور میکردم که مادر داشت میدوخت.
با آن چینهای سر آستین و پایین دامنش.
خودم را با آن لباس خیال میکردم با موهای بافته شدهای که از دو سمت گردنم مثل طناب آویزانم شده بود و سوار دوچرخه دور حیاط خانه مادربزرگ دور میزدم.
بین خندههای خیالی ِ من، مادربزرگ خُرخُر میکرد و من ریز میخندیدم به خُرخُرش و زیر بازی پرده توری و آفتاب هی غلت میزدم و هی خیال میکردم.
دلم برای بغل مادربزرگ تنگ شده.. و برای آب نباتهایی که گاه و بیگاه بهمان می داد.
هی بچگی ... چه خوب گذشتی!
برچسب: دلنوشته های دلنشین,دلنوشته های زیبا,دلنوشته های عاشقانه,
نویسنده: هلیا عباسی